الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 24 آبان ماه سال 1385
پدر

می خوام از تو بنویسم تو که مَردِ روزگاری
توی این مرثیه بازار تو یه شعر تازه داری
تو شبیه احترامی نازنین مث یه حاجت
مث یه تندیس پاکی لحظة ناب عبادت
می خوام از تو بنویسم تنها تو نیستی غریبه
تو که یاد دادی به چشمام دنیا اندازة سیبه
با تو تو نوروز هر سال نَحسیِ سیزده به در شد
گُلا ون یکاد می خوندن وقتی اسم تو پدر شد
با تو از تموم شب ها بی ستاره رد شدم من
لهجة ناب بهارو به خدا بلد شدم من
تو یادم دادی شکوهِ معنیِ امَن یُجیبو
واژه واژة نمازو این قرائت نجیبو
دست تو تو باغچه هامون گلای اطلسی کاشته
توی آسمون سفره ماهِ کامل و گذاشته
«می خوام مث کودکی یام یه بچة بلا بشم
می خوام تو دستات بمونم تو دست تو قد بکِشم»
توی این شبای منحوس قصه هات معجزه گر بود
روی گلبرگای خونه واژة پدر پدر بود
تو هنوز از تیر آرش یه کتابچه قصه داری
از تو خاطراتِ کهنهَ‌ت قصه های نو می یاری
کاش که گرگ پیر قصه بره ها رو نمی خوردش
چل گیس قصهَ ت و ای کاش دیوِ بد دل نمی بُردش
هنوزم شبای یلدا بهترینِ لحظه هاتِ
درمونِ چشمای خستهَ‌ت حافظ و شاخه نباته
توی این ولولة شوم آغوش تو مث کوهه
امن ترین پناه قلبم تکیه گاهی باشکوهه
مرد بارونیِ خونه! تویی ناجی و بهانهَ‌م
پیش کشِ تموم دردات واژه واژة ترانهَ‌م
«می خوام مث کودکیام یه بچة بلا بشم
می خوام تو دستات بمونم تو دست تو قد بِکِشم»

چهارشنبه 10 آبان ماه سال 1385
شب

دیشب شب رویایی تو بود و تو نبودی

درگوش من آوای تو بود و تو نبودی

دل ؛‌ زیر لب آهسته تمنای تو می کرد

در حسرت ایمای تو بود و تو نبودی

نقاشی دریا که کشیدم تک و تنها

محتاج تماشای تو بود و تو نبودی

آن عطر قلم جوهر عشق و دل رسوا

خواهان هوسهای تو بود و تو نبودی

صد قافیه زد دل به هوای سرکویت

دل ؛ وسعت دریای تو بود و تو نبودی

دیشب که گل از آیینه ماه گل انداخت

در فکر تمنای تو بود و تو نبودی